چه جوري روت ميشه پيشم بشيني
نوشته بودي خسته شدي و پر بسته شدي
نوشته بودي تمومه گذاشتي رفتي
سالها گذشت آه از اين سرگذشت
حتي فکر نکردي با من چه ها کردي
...اون روز و تا ابد يادمه
تو گفتي فهميدي اما نفهميدي
دستاي من ديگه گرمي دستتو نميخواد
پاهاي من ديگه با تو يه قدمم نمياد
بارتو که بستي دلمو شکستي
حالا ديگه دلم تورو نميخواد
+ نوشته شده در
90/03/10ساعت 18:10  توسط فرشته
|
من تمنا کردم که تو با من باشی
تو به من گفتی هرگز
هرگز ...
پاسخی سرد و درشت
و مرا غصه این هرگز خواهد کشت

+ نوشته شده در
89/03/19ساعت 16:4  توسط فرشته
|
خب امروز هفت تصویر از هفت گناه کبیره میزارم
شهوت

حسادت

شکم پرستی

حرص و طمع

تنبلی

غرور

خشم

+ نوشته شده در
89/02/12ساعت 14:1  توسط فرشته
|
هيچکي از رفتن من غصه نخورد
هيچکي با موندن من شاد نشد
وقتي رفتم کسي قلبش نگرفت
بغض هيچ آدمي فرياد نشد
وقتي رفتم کسي غصش نگرفت
وقتي رفتم کسي بدرقم نکرد
دل من ميخواست تلافي بکنه
پس چشه هيچ کسي عاشقم نکرد
وقتي رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خيلي هم آفتابي بود
اگه شب ميرفتم و خورشيد نبود
آسمون خوب ميدونم مهتابي بود
دم رفتن کسي گفت سفر بخير
که واسم غريب و نا شناخته بود
اما اون وقتي رسيد که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود
چهره هيچ کسي پژمرده نبود
گلا اما همه پژمرده بودن
کسائيکه واسشون مهم بودم
همه شايد يه جوري مرده بودن
وقتي رفتم کسي غصش نگرفت
وقتي رفتم کسي بدرقم نکرد
دل من ميخواست تلافي بکنه
پس چشه هيچ کسي عاشقم نکرد
.gif)
+ نوشته شده در
89/02/05ساعت 15:31  توسط فرشته
|
آنقدر خسته ام
که اگر دستانم را رها کنی
تا ابد خواهم خفت 

+ نوشته شده در
89/01/20ساعت 17:11  توسط فرشته
|
تو فصل سرد کابوس که درد و غم زیاده
حاکم شهر سنگی یه حکم تازه داده
تموم عاشقارو سپرده دست جلاد
گفته که دیگه این شهر هیچ عاشقی نمی خواد
یکی یکی دلا رو بسته به چوب این دار
گفته فقط بمونه قلبای سرد و بیمار
بازم سکوت و تردید شهر و گرفته در بند
جلادا عاشقارو دوباره دوره کردند
تو گرگ و میش این صبح یه قتل و عام تازه است
تا شب رو دست این شهر یه عالمه جنازس
مردم شهر سنگی هنوز اسیر صبرن
به جای کلبه عشق تو فکر سنگ قبرن

+ نوشته شده در
89/01/17ساعت 16:10  توسط فرشته
|